X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یک وبلاگ خوشمزه و کم کالری دست نوشته های یک رشتی
پنج‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:26 ب.ظ

دیشب یک خواب بد و عجیبی دیدم! خواب دیدم که توی خونه ی 3 اتاق خوابه با 2 تا دختر هم خونه ای هستم و منتظرم که مامانم از ایران بیاد دیدنم! خیلی خوشحال بودم. صبح بود و داشتم برای خودم قهوه می ریختم که یکی از هم اتاقیام که سیاه پوست بود به من گفت که اشلی (اون یکی هم اتاقیمون) داره می ره و ما باید دنبال یک هم اتاقی جدید باشیم که بیاریمش. منم با خودم فکر کردم که چه خوب من می توانم اون اتاق را کرایه اش را بدم تا مادرم اینجاست و مادرم می توانه واسه خودش اتاق جدا داشته باشه. توی این فکر بودم که اشلی اومد تو و شروع کرد در حموم را کوبیدن در حموم قفل بود انگار کسی توش بود. هی می گفت عزیز عزیز عزیز تو اون تویی؟؟؟ به لاخره در رو باز کرد و یک جیغ بنفشی کشید من انگار که فلچ شده باشم اصلا نمی توانستم راه برم. خلاصه رفتم دم در حموم و مادر بزرگم (عزیز) رو دیدم که چشماش بالا رفته و غش کرده! فلج شده بودم داد زدم محمد محمد(شوهرم) ولی 5 ثانیه طول کشید تا یادم اومد که من پرستارم و بلدم که چیکار باید کرد! سریع بقلش کردم و داشتم از حموم میاوردم بیرون و هی بهش میگفتم عزیز دوستت دازم چیزی نیست من کارم رو بلدم! بعد هم داد زدم اشلی زنگ بزن 911 و بعد از خواب پریدم سریع به مادر برزگم زنگ زدم هیچکس گوشی ور نداشت به خالم زنگ زدم بازم هیچ کس جواب نداد خونه امون هم همین طور تا آخر با خواهرم توانستم حرف بزنم!!


خدایا خیلی دلم برای عزیز تنگ شده خودت کمکم کن ببینمش دوباره!

جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:17 ق.ظ
همه چی عالیه ولی ......  من غمگینم
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:17 ق.ظ

صبحانه: یک لیوان قهوه+ پودینگ برنج ١٢٠

میان وعده: نان ١٢٠

نهار: یک سوسیس ١٥٠ +نان١٢٠+ دسر ١٠٠

میان وعده: نان برنجی ٥٠ 


صبح رفتم کار های آستین و کردم و کار نامه هامو گرفتم! درست روزی که فکر میکنی چه قدر زشت و پیر شدی کلی آدم بهت میگن وایییی چه خوشگل شدی!!!؟؟؟ مشگل از چشمای منه! لابد

 1   2   3   4   5   ...   38  <<