X
تبلیغات
رایتل
یک وبلاگ خوشمزه و کم کالری دست نوشته های یک رشتی
یکشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 03:02 ق.ظ

سلام به همه. دیروز یک جشن باحال توی دانشگاه بود. من و سید می خواستیم بریم ٬قرار بود سید از دانشگاه بیاد دنبال من از اونجا بریم جشن. آمدن سید همانا و در آسانسور گیر کردنش هم همانا بیچاره ۱ ساعت توی آسانسور گیر افتاده بود!! هی به من زنگ زده بود که بهم بگه ولی من سر کار بودم نمی شد جواب بدم! پلیس اومده بود و آمبولانس و آتشنشانی خیلی خنددار بود!! بعد که آتشنشانی در رو باز کرده مثل فیلما مردم براش دست زدند!هه هه هه ! این آمریکایی ها شادنا! هوا اینجا داره بهاری میشه! خیلی منتظر بهارم! دلم براش لک زده. 

امروز فهمیدم که دوباره عینکی شدم یعنی قبلا عینکی بودم شمارمم مجموع ۸ بود بعد ۴ سال پیش که لیزیک کردم خوب شدم اما الان دوباره باید عینک بزنم! اگه بدونین چقدر پکرم!! 

راستی وزنم هم دقیقا58.9670 kg  البته گلی خانوم هم اینجاست باید ۵۶ باشم! اما هنوز پایین تنه خفنگه!! الان میام به سرای شما!