X
تبلیغات
رایتل
یک وبلاگ خوشمزه و کم کالری دست نوشته های یک رشتی
چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:45 ب.ظ

سلام بچه ها فردا دختر خاله گلم میره و همه خانواده و خاطرات ایرانم رو هم با خودش می بره :( ! 

ولی خوب سرم هم خلوت تر میشه واسه درد و دل و درس خواندن و رژیم گرفتن! آخه که چقدر دلم واسه روز های اوج رژیمم تنگ شده دلم یک لاغری ۱۰ کیلویی دیگه می خواد!!! اگه بشه چی میشه!! جدی جدی می افتم دنبالش دیگه هیچ بهانه ای برای تنبلی ندارم! 

من خالم توی آمریکا طب سوزنی خوانده و کلا به درمان های سنتی و بسیار طبیعی اعتقاد و علاقه داره! البته توی آمریکا هم این درمان ها خیلی طرفدار داره و خود من هم یکی از طرفدارانش هستم خلاصه سرتون رو درد نیارم می خواستم برای خالم یک چیز تک و یونیک بخرم به عنوان سوقاتی که دختر خالم پیشنهاد خریدن یک گردنبند سنگ رو داد! القصه ما رفتیم به یک مغازه عجیب و غریب با کلی چیزای باحال یک گردنبند سنگ زرد (اسمش یادم نیست) با خواص تعادل و خوش شانسی خریدم! البته خیلی قشنگ بود ولی نمی دونم چه قدر کار میکنه! ولی مطمئنم که اگه سود نداشته باشه ضرر هم نداره!!! حالا ۲ سه روزه افتادم دنبال این کارا همش توی اینتر نت سنگ ماهمو سرچ می کنم و توی گوگل شاپ دنبال یک خوشگل ارزان هم می گردم اگه چیز خوبی پیدا کردم لینکشو می زارم! مرسی که بهم سر زدین میام به همه اتان سر می زنم! راستی این لینک سنگ های ماه تولده! 

http://www.parsiteb.com/news.php?table=news&id=1198&action=viewFullContent 

 

چهار شنبه: 

 

دختر خالم به سلامتی رفت و دل من هم حسابی براش تنگ میشه!! ولی یک شوک روحی دیگه هم امروز به من وارد شد توی فرود گاه یک وزنه دیجیتالی باحال داشتند برای وزن کردن چمدون ها و همه ی ما روی این وزنه رفتیم من شدم ۶۴ :(( خیلی ناراحت و داغونم!! این همه تلاش رو ۳ هفته ای به باد فنا دادم!:( ولی وقتی پست نیاز جونم رو خوندم حسابی حالم جا اومد! و واقعا همینجا می خوام به خودم قول بدم که کاهش ۱۵ کیلو اضافه وزن رو در اولویت اول زندگیم قرار بدم پس از همین امروز می افتم توی خط ورزش رژیم و زندگی سالم فقط برام دعا کنید از این کچل تر نشم که خیلی داغون میشم! 

 تا آخر هفته رو دستی می نویسم انشالا از شنبه رو با جدول و تشکیلات. خوب با این تفاصیر 

صبحانه: نون + کره+عسل+ چایی+ نبات=۲۰۰ 

میان وعده: تافی ۳۰+ چای سبز+پرتقال ۱۰۰

نهار: گوشت باقالی پلو+ آب=300

میان وعده: قهوه ۸۰ 

شام:ماکارانی ۳۰۰ 

 

جمع کل ۱۱۱۰ 

 

پنجشنبه:  

از صبح ساعت ۱۰ اومدم کافی شاپ درس بخونم !! هنوز ترم ما شروع نشده اما درس آناتمی خیلی سخته باید قبل از کلاس بخونمش تا سر کلاس استاد حرف میزنه بفهمم راجبع دماغ حرف میزنه یا دهان!!! من توی ایران هیچ وقت پیش مطالعه نداشتم اما اینجا بدون پیش مطالعه کلاس اصلا نمی فهمم چی میگه استاد!!!اینجا کافی شاپ ها خیلی با ایران فرق دارن ! از نظر ظاهر خیلی بی کلاس تر از کافی شاپ های ایرانن! از نظر آدمایی که میان هم خیلی متفاوت هستن! اینجا معمولا توی کافی شاپ ها هر کی یک کتابی دستشه یا داره یک کتابی مینویسه یا گروهی میان که بحث های مذهبی بکنن و راجبع مسیح یا به قول خودشون جیزز حرف بزنن الان که دارم تایپ می کنم یک سیاه پوستی زل زده به من!!! اینجا فقط سیاها از این جواد بازی ها در میارن!  

من برم درس وخونم

 

نصف لیوان سیریل+ شیر=۵۰+۱۰۰=۱۵۰ 

میان وعده= ۲ تا قهوه= ۱۰۰ 

شام : ۲ کاسه سوپ+ نقف پرتقال= ۴۰۰ 

نهار : ۳۰۰ 

جمع کل ۹۵۰ 

 

جمعه: 

سلام بچه ها امروز من تعطیلم و از ۳ شنبه دانشگاه ها باز میشه! درس و کار و زندگی وای که چه قدر می توانه سخت و در عین حال هیجان انگیز باشه من از بی کاری متنفرم همیشه وقتی مدرسه ها تمام میشد من گریه می کردم که تابستون میاد و من ۳ ماه بیکار و بی عارم!!! 

هنوز ترم شروع نشده یکی از معلم ها ایمیل زده که تا صفحه ۹ کتاب بخوانید و تا صفحه ۱۴ تمرینارو حل کنید!!! اینام خیلی دیگه سخت می گیرنا ! حالا بیا سر کلاس ببینیمت تا بعد! 

خلاصه با اجازتون مجبور شدم ۱۲۷ دلار پول یک کتاب آزمایشگاه بدم!! زور داره به ملا!! ولی سید اینقدر دعوا کرد گفت رفتی ۱۷۰ دلار پول یک کرم دادی که شاید جلو ریزش موهاتو بگیره تازه معلوم نیست چقدر کار کنه بعد از دادن پول کتاب که همه آیندته اینقدر زورت می گیره!!! 

راستی  یک مسئله دیگه ای هم هست که عجیب فکرم رو مشغول کرده! اونم یک پسری از دوستامونه که هم فامیلی منه! خوب برای هردومون خیلی جالب بود که توی آمریکا اونم توی یک شهر کوچیکی مثل اینجا من و اون فامیلامون یکی باشه و توی یک دانشگاه هم باشیم خلاصه تیریپ مسخره بازی در اوردیم که ما فامیلیم و کلی توی جمع ها و بازی ها می خندیدیم من به اون می گفتم بزرگ خاندان مرادی اونم همیشه توی هر بازی طرفداری شدید می کرد! همه چی خوب بود تا روز تولدم نمی دونم چش شده بود اومدیم که عکس های تولدمون رو بگیریم سید اومد پیشم که عکس ۲ نفری بگیریم که یهو گفت نه من فامیلشم اول من باش عکس بگیرم و دستشو انداخت دورم و با من عکس گرفت!!! من آدم بی جنبه ای نیستم ولی اتفاقات بعدش بیشتر مشکوکم کرد! خلاصه همون شب توی جمع که سید هم بود گفت یک دختر خوب مثل خودت سراغ نداری من ازدواج کنم! یا هی توی فیس بوک واسه من کامنت های عجیب می زاره!!! بازم من بهش مشکوک نشدم تا اینکه تولد سید شد دختر خالم هم پیشه ما بود ما شروع کردیم رقصیدن و حسابی خوش گذشت شب که شد دختر خالم گفت این پسره چرا اینقدر تو رو نگاه می کرد؟؟؟؟ دیگه یک جورایی زنگ خطر بود برام!! یعنی کسی که اصلا توی جمع ما نبود بار اول فهمید که اون پسره به من بیشتر از بقیه نگاه می کرد!!! حالا من خیلی جمع دوستامونو دوست دارم و اصلا نمی خوام بی گدار به آب بزنم و تذکری چیزی بدم ولی از طرفی می ترسم با سید درگیر بشم! اخه یک بار به من گفت چرا همش مرادی به تو زنگ میزنه واسه هماهنگ کردن برنامه ها چرا اصلا به من زنگ نمی زنه!!!؟؟؟ هی زنگ میزنه بریم باهم دچرخه سواری؟؟؟ از کلمه باهمش میترسم کمی!!! ولی در کل شایدم زیادی حس صمیمیت داره و هیچی تو دلش نیست! خلاصه شما بودین چی کار می کردین؟ من که از هیچی مطمئن نیستم چی بگم آخه !! که نگه عجب بی جنبه ای بودا!!! به خودش گرفته توفه!! 

صبجانه شیر+ سیریل ۱۶۰ 

نهار ۲ قاشق برنج+ ۳ قاشق قیمه کمی چیپس=۳۵۰ 

یک قهوه ۴۵ 

شام یک مک چیکن مک دنالد ۳۵۰ کالری + نصف پرتقال ۱۰۰ 

کلا:۱۰۰۵ کالری