X
تبلیغات
زولا
یک وبلاگ خوشمزه و کم کالری دست نوشته های یک رشتی
چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1388 ساعت 04:49 ق.ظ

سلام به تمام دوستان رژیمی من دلم براتون تنگ شده بود . توی این مدت غیبت صغرا به اکثر شما دوستان رژیمی گل سر زدم ولی حس نوشتن رو نداشتم. توی این تقریبا ۱ ماه که نبودم مهمترین اتفاقی که افتاد این بود به نتیجه ای رسیدم که فکر می کنم اکثر دوستانی که غیبت های کبری یا صغرا دارن بهش می رسند! اونم اینکه بدون شما نمیشه!!!! واقعا معجزه کار گروهی را هیچ چیزی نمی تواند بکند!!! 

به طور خلاصه خیلی درگیر بودم کارم قبل از کریسمس خیلی زیاد بود و روز کریسمس هم که تولدم بود . الان وزنم باید نزدیک ۶۰ کیلو باشه ولی وقتی که رفتم ۵ شده بودم پس به خودم گفتم تا وقتی که هنوز تپولی تر نشدی یک کار خوبی برای خودت بکن!!! 

بدترین اتفاقی که برای من افتاد ریزش شدید موهام بود که تقریبا پوست سرم معلوم شده  اوایلش هی سعی کردم نادیده بگیرمش ولی یکی از دوستانم که متاسفانه الان کاملا کچل به من گفت که مریم منم هی سعی کردم بهش فکر نکنم دست روی دست گذاشتم و هیچ کاری نکردم و این عاقبتم شدم!!! راستشو بخوایین مهم ترین دلیل نبودنم هم همین بود!!! چون فکر میکردم رژیم باعث این شده!! تا اینکه بلاخره رفتم پیش یک دکتری اون گفت این حجم زیاد مویی که تو در روز از دست میدی خیلی بعیده به رژیم ربط داشته باشه خلاصه یک داروی گیاهی و اینکه بهم گفت که فقط از شامپو های بچه استفاده کنم که حداقل مواد شیمایی و عطر را دارند باعث شد که من ریزش نرمالی داشته باشم لازم به ذکره که الان هم ریزش دارم اما خیلی کمتر !!!خلاصه که الان اینقدر موهام کم شده که هروقت از کنار آینه میگذرم گریه می کنم!!! آخه من اونقدر موهای سالم و پری داشتم که هروقت آرایشگاه میرفتم اگه براشینگ یا شینیون ۱۰ هزار تومن بود از من زیر ۱۵ تا نمیگرفتن و همش بهم می گفتن ماشالا به این موها!!!! یک روز یواشکی داشتم گریه میکردم سید دانشگاه بود سر زده اومد دید من خودمو خفه گردم بیچاره اینقدر ناراحت شد اینقدر باهم حرف زد خیلی حالم بهتر شد!!! اما فرداش یک خاله دارم که خیلی حس ششم داره مثلا دوبی زندگی می کرد اما یوهویی صبح بلیط میگیره میاد تهران و میگه عجیب دلشوره داشتم گفتم بیام اینجا و فردا صبحش پدر بزرگم فوت می کنه!!! خلاصه این خاله ما به من زنگ زد که تولدم رو تبریک بگه بعد بهم گفت مریم من یک خواب عجیبی دیدم خواب دیدم که یک موها قشنگی داری خیلی بلند و خوش رنگ عین کلاه گیس!!!!!!! به این جا که رسید من پای تلفن زدم زیر گریه براش تعریف کردم ریزش موهامو و اینکه برای اینکه پوست سرم معلوم نشه همش موها مو فر می کنم یا پوش می کنم خیلی خالم ناراحت شد من ازش خیلی خواهش کردم که به مادرم نگه حالا امید وارم به مادرم نگه که غصه بخوره!!! حالا فقط آرزوم اینه که کارم به کلاه گیس نکشه!!! اوضام ی روحیم خیلی درامه!!!!موهامو خیلی کوتاه کردم که وقتی میریزه به نظرم زیاد نیاد!!! تورو خدا برام دعا کنید من فقط ۲۵ سالم دوست ندارم کچل بشم!!!!! اگه تجربه مشترک هم دارین تورو خدا بهم بگین!!!! پوست سرم وقتی بهش دست میزنم درد میگیره!! می ترسم سرطان باشه!!!!